وادی



گلشن راز(بخش دوم)
 

 

از اواخر آذر که بخش اول این مطلب را نوشتم،‌چهار ماه گذشته و این بخش دوم آن است و لا اقل یک بخش دیگر باقی مانده... هرچند معتقدم ازدواج هفت بطن دارد و در هر بطنش هفت بطن!


 ٣  آدمی بالذات گرایش به وحدت دارد و گریزان از کثرت است. اساس و جوهر هستی بر توحید است. وحدت وجود حضرت باریتعالی به موجودات مخلوق او هم تسری پیدا کرده. "وما امرنا الا واحده" (50 قمر) همین است.

انسان هم به ما هو انسان بخشی از این پیکر واحد است. به خاطر همین در طبیعت احساس آرامش بیشتری دارد تا در بازار یا ترافیک که عالم کثرات است..

بگذریم از این مقدمه به نسبت فلسفی! بحث ما ازدواج بود... خداوند در آیه 1 سوره نساء می فرمایند : "یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا کثیرا و نساء..."

ای آدمیان، پروردگار خود را پروا نمایید که شما را از نفسی واحد آفرید و از همان نفس، زوج او را خلق کرد و از آن دو، مردان و زنانی فراوان گسترانید....

ارتباط این آیه با مقدمه قبل واضح است. خداوند انسانها را از نفس واحدی آفرید و از همان نفس زوج او را خلق کرد. پس ازدواج به معنای دستیابی به چیزی است که بخشی از نفس و وجود آدمی است. وجودی که از ابتدا همراه او بوده چون حقیقتشان یک بوده، مدتی فاصله افتاده و دوباره با ازدواج همراهی صورت میگیرد.

این کتاب گلشن راز شیخ محمود غیر از اسم خیلی خوبی که دارد محتوای به نسبت خوبی هم دارد! بد نیست اشاره هم به آن شود تا این مطالب فقط تیمناً بهره از کتاب نگیرد، تدبراً هم ...

در فلسفه بحثی هست پیرامون اتحاد و افتراق جسم و جان یا روح و بدن یا صورت و معنا... که این جناب شیخ محمود در قالب تمثیلی با عنوان "نکاح معنوی جسم و جان" نظر فلسفی خود را در قالب شعر مطرح میکند. البته این بحث از فلاسفه پیش از سقراطی بوده، با گندی که دکارت در تمایز کلی اینها می زند، بحث قوت می گیرد و به فلاسفه ایرانی هم چه مشایی و اشراقی وچه فلاسفه معاصر سرایت کرده است. یحتمل اکنون هم یک سوی دعوا مشائیان کنونی در دفتر ریاست جمهوری هستند!

این عنوان "نکاح معنوی" شیخ محمود برای این بحث حکایت از ذوق سرشار و درایت بی بدیل او در هر دو موضوع "نکاح" و بحث فلسفی مذکور دارد و سخت مورد پسند من است!

لذا همین را میکنیم سرچشمه و از آن دو انشعاب میگیریم....

الف) اتحاد روح و جسم یا همان نکاح معنوی شیخ محمود شباهت هایی با نکاح سنتی پیامبر(ص) یا همان ازدواج خودمان دارد و تفاوت هایی هم دارد

مهمترین تفاوتش این است که اینجا کسی روح نیست و کسی هم جسم نیست... یعنی نه مرد روح محض است نه زن و در مورد جسم هم به همین ترتیب... اما شباهتش یکی در به اشتراک گذاری است که موضوع این انشعاب است و یکی در حقیقی و مجازی بودن که موضوع انشعاب بعدی است...

اتحاد روح و جسم را می توان با اشتراک گذاری خوب تشریح کرد... روح با حلول در جسم خودش را محدود میکند و جسم هم با پذیرفتن روح، باری بیش از حد توانش را متحمل میشود... هردو یک جنبه هایی را به اشتراک میگذارند و از یک جنبه هایی می گذرند... یک نوع ازخودگذشتگی .... که ازخود گذشتگی حقیقی است... اما بعد از این جسم و روح به تمام ذات مشترک میشوند... نه جسم چیزی دارد که هنوز به میدان نیاورده و نه روح... این است که  پیکر واحد انسان صاحب صورت و معنا ساخته میشود... که خودش را برای ابتلائات خداوندی و سختی ها و... مهیا میکند... و البته برای مقام "خلیفه اللهی" ....

ماجرا همانطور که متوجه شدید سخت شبیه قصه آفرینش انسان و ... نفخت فیه من روحی و... علم اسماء کلها و.... است و بعد امانتی که به آسمان وزمین و کوه عرضه میشود هیچکدام "بله" نمی گویند ولی انسان احمق (به تعبیر قران جهول) می گوید "بله" و خودش را بیچاره میکند!!

(إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُول)

همه چیز از همین بله گفتن ها شروع میشود اگر پرسیدند "الست بربکم" گفتی "بلی" از همانجا "بلا" ها شروع میشود... یا گفتند "آیا بنده وکیلم" و گفتی "بلی" باید منتظر بلاها باشی....

اگر از شوخی های دهه شصت بگذریم که این بلاها را به زعم خود شستن ظرف و بچه داری و غیره تعبیر میکردند!... بلای واقعی همان پا گذشتن در پله های اول تکامل است وقتی زن و مرد مثل روح و جسم یک نفس واحدی را می سازند....

هدف از زندگی مشترک نه تفاهم نه تناسب نه تکاثر و نه تفریح است.... زندگی علی(ع) و فاطمه(س) اثبات این ادعاست که هدف صرفا تکامل است و بس...

حضرت علی(ع) بنا به گفته خودش در همسر دنبال کسی یا چیزی است که او را در دین خدا یاوری کند... و این جز تلاش برای پیمودن راه تکامل نیست... همانطور که جسم با روح کامل میشود و همانطور که روح با جسم......

اینجا هم این نکاح که همان اتحاد که همان مقدمه تکامل است، با به اشتراک گذاری محقق می شود .... زن و مرد هرکدام باید بخشی از وجودشان را به اشتراک بگذارند و بخش باقی مانده را فراموش کنند.... پس زن و مرد یک نفس واحدند... یک نفرند و چیزی خارج از آنها نمانده....

اینجاست که صبر و بخشش پا به میدان زندگی میگذارد... همین پله اول، مرد باید از بسیاری از مایحتاجش بگذرد و زن نیز... بارهای اضافه را زمین بگذارند تا برای راه تکامل سبک بار و سبک بال شوند....

این بخشش البته خودش قصه ای دراز دارد، اگر در پارادایم "و لله ملک السوات و الارض" باشیم چیزی برای بخشیدن نمی ماند... هرچه هست از آن اوست. در این پارادایم بخشش (که تفاوت دارد با بخشایش!) راحت میشود.... چون مالکیت ها بالجمله از انسان سلب می شود! اما ما بحث درون گفتمانی خودمان را دنبال میکنیم که فرسنگ ها با پارادایم مذکور فاصله دارد...

در گفتمان ما بخشش از دوست داشتنی ها ارزشمند است... این است که آقا خانه و ماشین و دمپایی ابری منزلش را به اسم بانو میکند که عمق ارادتش را به همسر اثبات کند... یا دیگری یک هزار نهصد و نود هفت سکه بهار آزادی به نیت سال تولید فیلم تایتانیک! مهر همسرش میکند... یا آن دیگری دست و چشم و بناگوش و احیانا یک جفت پاچه خود را مهر میکند...

که شاید فقط این آخری را اگر تا آخر پای حرفش بیاستد و به زن عندالمطالبه مهرش را بپردازد بتوان کمی بخشنده به حساب آورد... که آن هم به درد زندگی مشترک نمی خورد... چون از یک طرف قضیه فقط سیراب شیردان باقی مانده!

زندگی مشترک از خود گذشتگی حقیقی می خواهد ...نه وعده سر خرمن... آنچه مایملک خود فرد است.... از روح و جسم... از احساس و عاطفه... از توان و نیروی بدنی...

بحثی درمی گیرد در میان شعرا درمورد وعده سرخرمنی که حافظ میدهد در این شعر:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا ....... به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی در جواب حافظ می نویسد:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را......به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

 هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد...... نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 شهریار هم در جواب صائب می نویسد:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را..... به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد...........نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

 سر و دست وتن و پا را به خاک گور می بخشند........نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


....................................................................................................................

پ.ن١: به تمام اینهایی که نوشته ام عقیده دارم!... همانطور که به مطالب بخش اول با گذشت چهار ماه عقیده دارم...
فقط عنایت به یک تذکر مهم را برای خوانندگان ضروری میدانم:

آنچه ما میگوییم در مورد ازدواج است... ازدواج به معنای عامیانه نه معنای فقهی... یعنی بعد از دوران عقد و نامزدی.... چه اینکه دوره نامزدی عقب گردی است برای عبور و قدم گذاشتن در راه تکامل که همان دوران بعد از ازدواج است.... و در این معنی هیچ اشکال فلسفی و هیچ تناقضی با گفته های قبلی و فعلی وجود ندارد!

مثل یک ورزشکار دو میدانی در رشته پرش طول که لازم است برای انجام یک پرش بلند،‌کمی دورخیز کند.....دوره نامزدی همان عقب گرد این دورخیز است................!




 
نویسنده : جواد درویش - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩



comment نظرات ()