وادی



علوم انسانی، خدمتکار دنیای فنی و مهندسی*
 

 علوم انسانی در جایگاه تاریخی ما به سرزمین تصرف شده ای می‌ماند که اهالی آن زبان مادری خود را فراموش کرده، لباس سنتی خود را به در آورده و حتی سعی در تغییر جنسیت و اهلیت و ماهیت خود دارد!

اهالی این سرزمین در تمنای رسیدن به بلندای افتخارات علوم مهندسی از اصالت خود برگشته و برای تشبه هرچه بیشتر به علوم تجربی، مبانی و موضوعات اصیل خود را به ثمن بخس فروخته است. این خودباختگی علوم انسانی ریشه در مسائل متعدد دارد. مقاله «اندر مهجوریت علوم انسانی» به یکی از این ریشه‌ها پرداخته است و ما در این مطلب سعی می‌کنیم به اختصار به یکی دیگر از آنها بپردازیم و ضمن آن به این سؤال اساسی پاسخ دهیم که اساساً در این نظام علمی آیا می‌توان تفاوت اساسی بین علوم انسانی و علوم فنی مهندسی ملاحظه کرد؟ و بر این مبنا آیا می‌توان در انتخاب رشته، با قطعیت از ترجیح یکی بر دیگری سخن به میان آورد؟

مسئله ارتباط «روان و تن»، «روح و بدن»، «نفس و جسم» و ... به عنوان یک مسئله تاریخی در فلسفه همواره مورد توجه بوده است. اما از قرن هفدهم میلادی با دیوار پولادینی که رنه دکارت بین این دو کشید، این مسئله و به تبع آن مبانی انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی انسان غربی وارد مرحله دیگری شد. دکارت معتقد بود «روح و جسم» از دو جوهر به کلی متفاوت هستند و نسبت به هم تباین ذاتی دارند.

بعد از دکارت این فرضیه تا حدی پذیرفته شد که روح و جسم با هم قابل جمع نیستند؛ لذا پذیرش یکی مستلزم نفی دیگری شد! این را بگذارید کنار مغناطیس قوی ماده‌گرایی و فلسفه‌های ضد متافیزیک بعد از رنسانس تا معلوم شود چرا نظریه های مادی و فیزیکالیستی در عصر حاضر رواج بیشتری پیدا کرد. در فلسفه ذهن به عنوان یکی از مدرن‌ترین شاخه‌های معرفت‌شناسی امروز، دخالت نداشتن جنبه‌های مجرد و غیرمادی در فرایند ایجاد باور، احساس و دانش انسان، یک امر مسلم و قطعی است. فلسفه ذهن تلاش می‌کند تمام آنچه در ادراک و ذهن و رفتار انسانی وجود دارد را با علوم حسی و مادی مثل الکترومغناطیس و نوروساینس و ... توضیح دهد.

این ملاحظه نکردن جنبه روحی و بعد معنوی انسان در محاسبات رفتاری او نه تنها در فلسفه ذهن- که خود ریشه بعضی از شاخه‌های روان‌شناسی است- بلکه به عنوان یک دیدگاه و جریان غالب خودش را در تمام عرصه‌های حیات انسان جا انداخت. کم‌کم معنای زندگی انسان به توسعه جنبه مادی و حداکثرسازی تسلط او بر طبیعت، تغییر کرد و تکنولوژی جدید به عنوان یک فرهنگ توسعه مادی انسان، تئوری‌ها و ابزار های تصرف هرچه بیشتر را در اختیار انسان نهاد، تاجایی که بعضی اساساً تکنولوژی را «بسط اندام‌های انسان» تعریف کردند.

مثلاً ارنست کاپ فیلسوف تکنولوژی آلمانی معتقد است: «رابطه ای ذاتی میان ابزار و اندام‌های انسان وجود دارد که باید آن را آشکار کرد و مورد تاکید قرار داد [...] شکل مناسب یک ابزار صرفاً با توجه به اندام انسان قابل استنتاج است. مثلاً انگشت تا شده به یک قلّاب، و گودی کف دست به کاسه تبدیل می‌شود. در شمشیر، نیزه، پارو، شن‌کش، خیش و بیل می‌توان وضعیت گوناگون بازو، دست و انگشتان را مشاهده کرد.» کاپ همچنین «راه آهن» را به عنوان بیرونی سازی دستگاه گردش خون و «تلگراف» را به عنوان بسط سیستم عصبی توصیف می‌کند.1

در این تلقی از تکنولوژی همانطور که می‌بینیم بعد جسمی انسان توسعه می‌یابد تا ابزارهای تصرف او بیشتر شود. وقتی این نگاه بسط پیدا کند به تکنولوژی مدرن می‌رسد و ماشین‌های عظیم صنعتی، سیستم‌های پیچیده ارتباطات، ابر رایانه‌ها، رسانه‌ها و ... را ایجاد می‌کند، تا اینکه خود انسان هم در دام این تکنولوژی اسیر می‌گردد. حتی بعضی پا را از این اسارت هم فراتر می‌گذارند و تکنولوژی جدید را تقدیر و حوالت تاریخی بشر امروز می‌دانند که انسان در برابر آن از هیچ اختیاری برخوردار نیست.2

در این رویکرد دیگر چیزی از بعد روحی، اخلاقی، معنوی و در یک کلام انسانیت انسان باقی نمی‌ماند و اصالت با تکنولوژی به عنوان بسط بعد مادی انسان است. انسانیت انسان در مقابل تمتعات و تعلقات مادی او ذبح می‌شود، فضایل انسانی به محاق می‌رود و از میان باید و نبایدهای اخلاقی، فقط آنهایی اهمیت می‌یابد که بر هم زننده نظم خود ساخته مکانیکی نبوده و از ایجاد اختلال در مسیر توسعه تکنولوژی جلوگیری نماید.

لذا «علم اخلاق» که از زمان فیثاغورث و سقراط برای پاکیزه نگه داشتن نفس انسان لازم به شمار می‌آمد، تقلیل می‌یابد به «اخلاق زیست محیطی» و «اخلاق مهندسی» که صرفاً حوزه تصرفات انسان و محیط کار او را پاکیزه نگه دارد! جامعه‌شناسی که از زمان ابن خلدون و فارابی درصدد توصیف حیات جمعی انسانِ عاقلِ مختار است، تقلیل پیدا می‌کند به «جامعه‌شناسی توسعه» و... که درصدد توصیه به انسان اسیر برای کنار گذاشت رفتارهای جمعی ضد توسعه اوست! همچنین روان‌شناسی که باید همچون «علم‌النفس صدرایی و سینایی» به ژرفای نفس پیچیده و حیرت‌انگیز انسان نفوذ کند، تقلیل می‌یابد «روان‌شناسی رفتاری پاولوف» که با نظریه بازتاب‌های شرطی از انسان چیزی شبیه حیوانات بسازد که به راحتی تحت کنترل و تربیت نوسانات اقتصادی و صنعتی و ... باشند.

در اینجا علوم انسانی وقتی به کار می‌آید که تمتعات لجام گسیخته و مصرف‌زدگی مهار نشدنی انسان مادی، برای خود توسعه تکنولوژی دردسر ایجاد کند. مثلاً مصرف انسان از تولید صنعتی بیشتر باشد و نیاز به کنترل مصرف او شود، یا برعکس تولید صنعتی بیشتر از نیاز مردم باشد و لازم باشد با تحریک احساسات و شهوات و تمایلات تنوع‌طلبانه انسان، میل او را برای مصرف تا حد فوق اشباع افزایش دهد!؛ یا مثلاً به خاطر افراط در رفتارهای پرخطر جنسی، پزشکی را با چالش مواجه کند و بازار صنعتی تولید دارو را به زانو افکند؛ یا اینکه تخریب محیط زیست، حیات جمعی را تهدید کند، و یا سرقت علمی، ادامه راه توسعه را با مانع مواجه کند و یا...؛

در اینجاست که تکنولوژی و صنعت دست به دامان علوم انسانی می‌برد! آن هم علوم انسانی مسخ شده‌ای که کاملاً متبوع و فرمان پذیر، انسان مورد نیاز صنعت را تربیت می‌کند و طبق سیاست‌گذاری مبتنی بر توسعه تکنولوژی مثلاً «انسان اقتصادی» که مصرفش به اندازه درآمدش است3، یا «انسان منفعت طلب» که صرفاً به دنبال سود و نفع شخصی خودش است4، را خلق می‌کند.

 این علوم انسانی مسخ شده نه تنها مزیتی به علوم فنی ندارد که خدمتکار بی‌اختیار تکنولوژی است. علوم انسانی که موضوع تحقیق، روش و حتی مبانی خود را از سرزمین آمال خود یعنی تکنولوژی و علوم فنی، اخذ می‌کند و به بعد مجرد و جنبه‌های اخلاقی و معنوی انسان کاری ندارد، صورتکی از علوم انسانی حقیقی بیش نخواهد بود. چنین است که به نظر می‌رسد پرسش از انتخاب میان علوم انسانی یا علوم مهندسی در نظام علمی کنونی پرسشی بی‌وجه است که تنها یک پاسخ محتوم را نمودار می‌کند و آن خدمت به انسان مادی و رها کردن ابعاد متعالی انسان است.

 

 

×منتشر شده در شماره پنجم نشریه مهاجر

پ.ن: هرجا اسمی از یک شاخه علمی مثل روان شناسی یا جامعه شناسی و اقتصاد شده منظور "جریان غالب" (main stream ) آن شاخه است

پ.ن: برخی از عبارات این مقاله بخصوص درمورد فلسفه ذهن دقیق نیست. مقاله برای 5 سال قبل است و برای حفظ صورت اولیه، در آن دخل و تصرفی نکردم

-----------------------------------------------------------------

1 دون آیدی، فلسفه تکنولوژی چیست، ترجمه مصطفی تقوی، ص9 و10

2 از جمله بنگرید به : هایدگر در مقاله "پرسش از تکنولوژی"

3 طبق نظریه میلتون فریدمن در اقتصاد

4 طبق نظریه جان استوارت میل


 
نویسنده : جواد درویش - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥



comment نظرات ()
 




نمره چه بلایی بر سر ما آورده؟*
 

مرثیه ای برای نظام ارزیابی دانشگاه

 

برداشت اول

یادم نمی‌رود! سال 84 درس مکانیک سیالات داشتیم. امتحان میان‌ترم شد. بچه‌ها تا روز امتحان‌ها،  نبود از جزوه‌ای که نخوانده و مسئله‌ای که حل نکرده باشند! امتحان بعد از ظهر بود. برگه سؤال را گذاشتند روی میزمان. یک سؤال با خطِ «به سختی خوانا» روی آن نقش بسته بود قریب به این مضمون (دقیق سؤال را یادم نیست) : یک مجسمه‌ساز برای ساخت مجسمه‌ای از یک نازل آب استفاده می‌کند. دبی آب ورودی به نازل فلان مقدار است. مجسمه‌ساز برای تراشیدن سنگ و ساخت مجسمه چقدر زمان باید صرف کند!؟

همه چیز را هم باید خودمان تخمین می‌زدیم یا فرض می‌گرفتیم: از شکل مجسمه و تعداد و عمق شکاف‌ها، تا ضریب مقاومت سنگ و نفوذ آب و قطر نازل و...!

یادم هست که چند ثانیه‌ی اول امتحان، بچه ها مدام به پشت برگه نگاه می‌کردند یا منتظر برگه دوم و سوم بودند! بعد از آن تا چند دقیقه به همدیگر نگاه کردند! بعد هم که از همه‌جا ناامید شدند، شروع کردند به نوشتن. امتحان که تمام شد، در صحبت‌های بعد از امتحان چیزهای جالبی می‌شنیدیم، جواب‌ها از منفی بی‌نهایت تا مثبت بی‌نهایت اختلاف داشت!! (اینقدر هم بچه ها بعضاً به معادله ها و روش تحلیلی-ریاضیاتی کتاب‌های خود اطمینان داشتند که یک لحظه نگفتند زمانِ منفی یعنی چه!؟ و البته این اتفاقی بود که در خیلی از امتحانات می‌افتاد و در اصل مشکل از خود ما بود و ایمانی که به معادله‌ها و روش‌های کمی و ریاضیاتی بیشتر از چشممان داشتیم! که در مقاله‌ای دیگر باید از خجالت این ایمان در آییم!)

خلاصه، نمره‌ی این امتحان اعلام شد و در نتایج چیزی دیدیم که این تعبیر حضرت علی(ع) که فرمودند «و خالطوا هم خلطا عظیما» برای آن بهترین تعبیر است! همه چیز به هم خورده بود. بالایی‌ها و بچه زرنگ‌ها پایین آمده بودند و پایینی‌ها بالا رفته بودند!

خیلی از همان بالایی‌های همیشگی، طعم حذف W را برای اولین و شاید آخرین بار چشیدند! و بعضی از این پایینی‌های همیشگی، بعد از حدود دو سال به عینه دیدند که «در ناامیدی بسی امید است» و به درس و درنتیجه رشته و از همه مهم‌تر استعداد تحصیلی خودشان! خوش‌بینانه‌تر نگاه کردند!

تحلیل نتایج این ماجرا از خود ماجرا جالب‌تر است. در دانشگاه اصولاً می‌توان برای شاگرد زرنگ بودن و در رتبه‌های بالا قرار گرفتن، یک فرمول واحد درآورد. فرمولی که می‌تواند مثل معادله‌های برنولی و اویلر و ... به آن اطمینان زیادی داشت. ولی این معادله‌ها مطلق و ابدی نیستند، شاید مایعی پیدا شود و تراکم‌پذیر باشد، یا استادی پیدا شود و مثل این استاد عزیز ما همه معادله‌ها و فرمول‌ها را به هم بریزد. اما باز هم می‌ارزد. چون این اساتید حالت استثنا و داده‌های پرت و نتایج نامعتبر آزمایش، محسوب می‌شوند! از این‌ها که بگذریم همه چیز آرام است! برای موفق بودند در دانشگاه کافی است همان دروسی که دانشکده پیشنهاد می‌دهد را بگیرید، به همان اساتیدی که هستند اکتفا کنید، از همان کتاب‌هایی که توصیه می‌کنند استفاده کنید، همان فصولی که استاد می‌گوید در امتحان می‌آید را بخوانید، همان مسائلی که مشابهش را حل کرده، حل کنید، از همان روش‌هایی که برای حلش رفته، پیروی کنید و هزار همان دیگر...

یعنی اگر می‌خواهی موفق باشی اجازه نداری خارج از آنچه مقرر شده برای خودت فکر کنی، مسیر علمی‌ات را انتخاب کنی، به درس یا استادی علاقه‌مند شوی، به بخشی از درس مذکور عشق بورزی، زندگی‌ات را به پای مسئله‌ای حل نشده یا دستگاهی که اختراع نشده بریزی! و ...

اما اشکال کار کجاست؟ لازم نیست به خودتان بدبین شوید. به اساتید هم خرده نگیرید. این پرونده یک متهم بیشتر ندارد: نمره!

 

برداشت دوم

ایوان پاولوف فیزیولوژیستی روسی است که نام او در روان‌شناسی و علوم تربیتی، کمتر از فیزیولوژی سر زبان‌ها نیست. او را از آباء روان‌شناسی رفتارگرا می‌دانند. بیشتر شهرت او به خاطر نظریه‌ای است به اسم «بازتاب‌های شرطی» که از نتایج حاصل از آزمایشات فشرده او روی یک سگ بدست آمده است. پاولوف طی این آزمایشات متوجه می‌شود، ترشح بزاق دهان سگ می‌تواند بر اساس نظم و عادت زمانی غذا دادن، تحت کنترل در آید. مثلاً بعد از مدتی که در زمانی خاص به سگ غذا می‌دهند، در آن زمان بدون دادن غذا هم بزاقش ترشح می‌کند یا بعد از مدتی که غذای سگ را همراه با صدای زنگی به او می‌دهند، بدون غذا و فقط با به صدا در آوردن زنگ، بزاق سگ مترشح می‌شود.

کشف شرطی‌سازی کلاسیک توسط پاولوف، به عنوان یکی از مهم‌ترین کشفیات در تاریخ روان‌شناسی باقی مانده است. فرایند شرطی‌سازی، علاوه بر شکل دادن پایه‌های آنچه بعداً روان‌شناسی رفتاری نامیده شد، امروزه به دلیل کاربردهای زیاد، از جمله اصلاح رفتار و درمان بیماری‌های سلامت روان، همچنان با اهمیت باقی مانده است. یکی از مثال‌های جالب استفاده علمی از اصول شرطی‌سازی کلاسیک، ایجاد «بیزاری از مزه» در شغال‌ها به منظور جلوگیری از شکار دام‌های روستایی توسط آن‌هاست.[1]

غالباً از شرطی‌سازی برای درمان انواع هراس‌ها، اضطراب و همچنین در بعضی از روش‌های تربیتی استفاده می‌شود. بر این اساس انسان به مثابه یک موجود کاملاً منفعل، تحت تأثیر جنبه‌های مادی و تمایلات خود کنترل می‌شود. اگر روانکاو و معلم تربیتی در کاربرد این نظریه به اندازه کافی قرین توفیق باشد، سلب آزادی و اختیار و به تبع آن انسانیتِ انسان، نتایج اجتناب‌ناپذیر کار او خواهند بود. و البته لزوماً آن روانکاو از این نتیجه بی‌اطلاع و ناخرسند نیست. حتی برای یک نظام اجتماعی که بنا دارد بدون اعمال فشارهای بیرونی، رفتارهای مردم را بر اساس علاقه و منافع خود کنترل کند، این نتایج تحسین برانگیز هم هست.

 

نتیجه گیری:

دانشگاه را به مثابه یک نظام اجتماعی درنظر بگیرید که همانطور که ورودی‌های معلوم و مشخصی دارد، قرار نیست خروجی‌هایش هم چندان متفاوت و غیر یک دست باشند. این نظام اجتماعی برای انسان‌ها، استانداردهایی تعیین می‌کند و مثل یک بیمارستان که مدام وزن و فشار خون و ... بیماران را با استاندارهای سلامت جهانی می‌سنجد و کنترل می‌کند، آگاهی و دانش و حکمت انسان‌ها را تحت کنترل دارد. اگر دانش، ذاتاً کنترل ناپذیر و نامحدود است، به آن حد می‌زند و یک رشته خاص از آن را مدنظر می‌گیرد. اگر در آن رشته هم مسائل بی‌نهایت بود، باز حد می‌زند و یک شاخه از آن را لحاظ می‌کند و آنقدر این محدود کردن را با بهانه‌های مختلف مثل کتاب واحد و استاد واحد و مسائل و روش‌های حل مسئله واحد، تکرار می‌کند تا بتواند استاندارد لازم را از دل این دریای بی‌کران دانش در آورد!

حالا برای تبعیت از این استاندارد که به مثابه قانون است، یک اهرم فشاری لازم است. یک چوب بالا سر که رفتارهای علمی دانشجویان را مطابق با استانداردهای مصوب درآورد؛ و اگر درنیامد محکم بر سرشان فرود آید! بعضی را متنبه کند و بعضی را منصرف از ادامه راه...! این وظیفه خطیر را در دانشگاه و در نظام علمی فعلی ما یک نفر به عهده گرفته: جناب نمره!

نمره، به مثابه همان چوب بالای سر دانشجویان است که اجازه نمی‌دهد در فعالیت علمی کسی دست از پای استاندارهای دانشگاه خطا کند! اجازه نمی‌دهد کسی مسیری را جز آنچه عقل خودبنیاد دانشگاه برایش فراهم کرده و بر او تحمیل کرده، طی کند. اجازه نمی‌دهد یک دانشجو به درسی یا موضوعی خارج از چارچوب مصوب یا خارج از چارچوب روش‌ها و مسائل و راه‌حل‌های مصوب، علاقه‌مند شود.

انسان‌ها در دانشگاه با وجود چوب بالای سری به نام نمره، در بدترین حالت، چرخ دنده‌های یک ماشین هستند که جبراً باید در مسیر از پیش تعیین شده بچرخند؛ و در بهترین حالت، حیواناتی که شرطی شده‌اند و براین اساس رفتار علمی می‌کنند![2]

 

 

 *منتشر شده در شماره ششم نشریه مهاجر



[1] گوستافسون و همکاران، 1974

[2] از باب سلب اختیار عرض می‌کنم، لطفا برداشت توهین‌آمیز نشود!


 
نویسنده : جواد درویش - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳٩٥



comment نظرات ()
 




هضم چپ و حذف انقلاب
 

گزارشی تحلیلی از مقالات اخیر محمد قوچانی در مهرنامه با تأکید بر مقاله "احیای دهه 70"

 

 

 


محمد قوچانی سردبیر مجله مهرنامه و عضو شورای مرکزی کارگزاران، پروژه مهمی را در مهرنامه شروع کرده است که به تبیین مبانی فکری و راهبردی جریان اعتدال یا در نگاه کلی‌تر، جریان راست، اختصاص دارد.

در ابتدا لازم است به دو مقدمه حاشیه‌ای اشاره کنم:

1-    باید‌ اعتراف کنم برخلاف تصور پیشین بنده، جریان راست در ایران پرنفوذترین، ریشه‌دارترین، پرطرفدارترین، ثروتمندترین و دارای بیشترین اندوخته نظری و تجربی است. من پیش‌ازاین جریان راست را مساوی "اصول‌گرایی" می‌دانستم که ریشه آن یکسری اخراجی‌های دولت آقای موسوی و حداکثر جامعه روحانیت بودند؛ ولی با بررسی نظری و تاریخی دقیق‌تر متوجه شدم، جریان راست، بصورت بالفعل یعنی آقای هاشمی و مبانی آن ریشه در مباحثات فقهای سنتی از میرزای نائینی و آیت‌الله بروجردی تا مراجع فعلی، از یک سو و تاریخ توسعه‌یافتگی و صنعتی‌شدن چین، شوروی و امریکا از سوی دیگر دارد.

2-    محمد قوچانی با تغییر موضوع سیاسی از اصلاح‌طلبی به سمت کارگزاران و عضویت در شورای مرکزی کارگزاران و آوردن کل تجربه و سرمایه رسانه‌ای خود پشت این جریان، در ظاهر خدمتی بزرگ و تاریخی به این جریان سیاسی کرده است؛ ولی واقعیت این است که "رسانه" برای جریان راست که "امنیتی بودن" عَرَض ذاتی آن است، مثل برخی جراحی‌های زیبایی است که ظاهر فرد را بهتر می‌کند ولی در درازمدت او را زشت و از درون تضعیف می‌کند!

حرف‌هایی که امروز قوچانی به‌عنوان مبانی فکری و راهبردهای تشکیلاتی جریان اعتدال یا به قول خودش "راست مدرن" مطرح می‌کند، جریانات مقابل آن سال‌ها باید سعی می‌کردند تا بفهمند و درنهایت اگر هم فهم خود را بیان می‌کردند، متهم می‌شدند به "توهم توطئه" و "اتهام افکنی" و "بدگویی" و ...

ازاین‌جهت مطالعه و مداقه در این مطالب بسیار ارزشمند و مفید است.

آنچه در ادامه می‌آید برمبنای مقاله "احیای دهه 70"[1] و با اشاره به مقالات "اسلام‌گرایی علیه اسلام"[2] و "توحید و تکفیر"[3] است.

قوچانی در مقاله مهم "احیاء دهه 70" بعد از مدت‌ها نقد و نفی مبانی جریانات رقیب، این بار و بعد از اعتماد به نفسی که از نتایج انتخابات مجلس دهم به دست آورده، به طرح جزئیات ایجابی از مبانی فکری و اندیشه‌های راهبردی جریان اعتدال می‌پردازد. او در این مقاله و مقالات قبلی به سه جریان اصلی به‌عنوان رقیب جریان اعتدال اشاره می‌کند که ازاین‌قرار است:

1-    جریان چپ سنتی و سوسیالیست‌های مسلمان (مصداق بارز آن دولت میرحسین موسوی است)

2-    جریان انقلاب اسلامی (مصداق بارز آن امام خمینی و برخی اعضا شورای انقلاب مثل آیت‌الله خامنه‌ای و شهید بهشتی است)

3-    جریان چپ مدرن و لیبرال (مصداق بارز آن دولت اصلاحات و جریان رادیکال آن جنبش سبز است)

دوتای اول یعنی جریان چپ سنتی، و جریان انقلاب را قوچانی از یک آبشخور می‌داند. او در مقاله "اسلام‌گرایی علیه اسلام" سعی می‌کند مبانی جریان انقلاب را در مارکسیسم، صهیونیسم و اهل سنت ریشه‌یابی کند. قوچانی به سیاق فقهای سنتی هر نوع تلقی ایدئولوژیک از دین و خارج از حیطه فقه سنتی و رساله عملیه را التقاط در دین می‌داند. شرح مبسوطی از این نگاه او در اینجا بیان شده است. او براین اساس "حکومت اسلامی" را مثل "وحدت اسلامی" و "عدالت اجتماعی" ترکیب‌هایی التقاطی می‌داند و درنهایت در مقابل جریان انقلابیِ معتقد به حکومت اسلامی، بهترین نوع حکومت دینی را حکومت سلطنتی با نظارت فقها می‌داند. یعنی چیزی که در دوره مشروطه مطرح شده بود.

لذا محور اصلی انتقادات قوچانی به جریان چپ سنتی و انقلاب در این مقاله، "ایدئولوژی گرایی" موجود در این جریانات است که به نظر قوچانی همین مبنا است که سر از "خشونت" و "بهشت اجباری" و "کهریزک" و درنهایت "داعش" درمی‌آورد. در مقاله "توحید و تکفیر" هم قوچانی مطلب تازه‌ای نمی‌گوید مگر اینکه با یک بررسی تاریخی، سعی می‌کند سرِ رشته ایدئولوژی‌گرایی در انقلاب را به "سید علی خامنه‌ای" نسبت دهد.

اما جریان سوم یعنی جریان چپ مدرن و دولت اصلاحات، شاید برای اولین بار در مقاله "احیای دهه 70" مورد نقد قوچانی قرار می‌گیرد. نقدی که زمینه را برای طرح ایجابی او یعنی مبانی نظری اعتدال فراهم می‌کند. لُب انتقاد قوچانی به چپ مدرن، "دموکراسی خواهی" و " تقدم توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی" است. این نقدی است که او بر جریان انقلاب هم وارد می‌داند. قوچانی محور و معیار بودن "رأی اکثریت" در انقلاب اسلامی را اشتباه می‌داند و معتقد است برای توسعه اقتصادی، "رقابت جریانات" باید جایگزین "رأی اکثریت" شود. همان‌طور که کشورهای توسعه‌یافته‌ای مثل انگلیس و آمریکا از نیمه قرن 19 قانون رأی همگانی را صادر کردند، درحالی‌که چند قرن قبل از آن به توسعه صنعتی رسیده بودند.

قوچانی بعد از نقد چپ مدرن و نشان دادن "توسعه اقتصادی" به‌عنوان راهبرد اصلی جریان اعتدال یا همان راست مدرن، در این مقاله دو کار می‌کند:

1-    نشان دادن راهبردی که جریان راست از بعد قطعنامه 598 برای پیاده کردن این نظریه در پیش گرفته است.

2-    نشان دادن مدل توسعه اقتصادی که این جریان از میان مدل‌های موجود در جهان اتخاذ کرده است.

شاهکار قوچانی در این مقاله در مورد اول است (یا بهتر است بگوییم شاهکار آقای هاشمی، چون قوچانی در اینجا فقط نقل  تاریخ می‌کند) او به‌خوبی نشان می‌دهد آقای هاشمی چطور اولاً مانع بزرگی به نام "جنگ" را که گفتمان "مقاومت"، "جهاد"، "استکبارستیزی" و حتی "چپ‌گرایی" را تقویت می‌کرد، با تبدیل شعار "جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم" به شعار "جنگ، جنگ، تا پیروزی" و از آن، به شعار "جنگ، جنگ تا پیروزی در یک عملیات بزرگ"، از میان برمی‌دارد.

 ثانیاً چطور ایشان به تعبیر قوچانی،"جمهوری دوم" را در دهه هفتاد که باز به قول او "زودتر از تقویم و با پذیرش قطعنامه شروع شد"، پایه‌گذاری می‌کند. قوچانی از دو تغییر عمده در این دوره نام می‌برد. یکی "تغییر حقوقی" که همان تغییر قانون اساسی و حذف نخست‌وزیری است که دست شخص دوم کشور یعنی رئیس‌جمهور را بازتر می‌کند. و دیگری "تغییر حقیقی" است.

"تغییر حقیقی" همان "استحاله" در ادبیات امنیتی و "رفرم" در علوم سیاسی است. مواردی که قوچانی برای آن برمی‌شمارد بسیار مهم است:

1-    روشنفکری: بعد از جنگ اولویت اول کشور بازسازی است و این نیاز به مبانی تئوریک محکمی دارد که هر نوع استفاده از علم و تکنولوژی جدید را مشروعیت بخشد. مقاله "قبض و بسط تئوریک شریعت" سروش که در آن معرفت دینی هم‌پای معرفت علمی قلمداد می‌شود، شروع مسیر جدید است که روشنفکری دنبال می‌کند. قوچانی این مقاله در تشیع به لحاظ اهمیت با "منشأ انواع" داروین قابل مقایسه می‌داند!

2-    برنامه توسعه: برنامه توسعه محمل سازندگی و به تعبیر بهتر مدرنیزاسیون بعد از جنگ است. تعدیل اقتصادی، شامل آزادسازی قیمت‌ها و خصوصی‌سازی، محور اصلی برنامه توسعه بعد از جنگ است. قوچانی شروع اولین برنامه توسعه جمهوری اسلامی را سال 69 می‌داند(که به نظر درست نیست!) و در آن آقای هاشمی به اسم خصوصی‌سازی، بخش عمده دولت را به شبه دولت واگذارد کرد.

3-    صورت‌بندی جدید جناح‌های سیاسی: واقعی‌تر شدن رقابت‌های انتخاباتی و ظهور جریان جدید کارگزاران سازندگی در مجلس پنجم، نزاع سنتی چپ سوسیال/ راست محافظه‌کار را تغییر داد. این جریان که به تکنوکرات‌ها معروف بودند را چپ‌ها، راست مدرن و راست‌ها، لیبرال جدید می‌دانستند.

4-    رنسانس فرهنگی: فضای فرهنگی کشور در این دهه شاهد ظهور موسیقی پاپ، فیلم‌های اجتماعی و روشنفکری همچون عروس (افخمی)، هامون (مهرجویی) و رمان‌ها و تئاترها و شعرهای جدیدی بود. همچنین در عرصه مطبوعات تغییرات زیادی روی داد. به چپ منشعب از نهضت آزادی اجازه انتشار "ایران فردا" داده شد و گروهی از سازمان مجاهدین نشریه "عصر ما" را راه انداختند که در آن به بازاندیشی چپ اسلامی می‌پرداختند. همچنین عده‌ای از چپ‌ها مثل حجاریان، تاج‌زاده، امین زاده و.. به دانشکده‌های علوم انسانی رفتند و تحصیلات تکمیلی خود را در جامعه‌شناسی، حقوق، علوم سیاسی و.. انجام دادند.

5-    تأسیس اتاق فکر نظام در "مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری"

این مرکز منشأ اکثر تحولات سیاسی بعدی تا به امروز است. قوچانی معتقد است، آقای هاشمی مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری را به‌عنوان اتاق فکر دولت (نظام!)، تأسیس می‌کند و در آن موسوی‌خوئینی‌ها که بعد از رهبر شدن آیت‌الله خامنه‌ای، دل خوشی از نظام ندارد، را به پیشنهاد آیت‌الله موسوی اردبیلی، رئیس مرکز می‌کند تا چپ‌ها را از دست ندهد و به قول قوچانی "آموزش ضمن خدمت" برای آن‌ها برگزار کند! اعضا دیگری که هاشمی در آنجا منصوب می‌کند میرحسین موسوی، خاتمی، ولایتی، محسن رضایی، حسن حبیبی و چند نفر دیگر بودند. اعضا بعدی که خود موسوی‌خوئینی‌ها اضافه می‌کند مثل عباس عبدی و حجاریان، همه چپی هستند. این موضوع محل اختلاف بین موسوی‌خوئینی‌ها و هاشمی می‌شود. اختلافی که به‌زودی به کناره‌گیری موسوی‌خوئینی‌ها منجر می‌شود. بعد از او حسن روحانی که پیشنهاد  وزارت اطلاعات را در دولت هاشمی نپذیرفته و دبیر شورای عالی امنیت ملی شده، به مدت 21 سال (از 71 تا 92) ریاست این مرکز را به عهده دارد. نکته جالب این است که از سال 68 تا 76، این مرکز ذیل نهاد ریاست جمهوری بوده و در سال 76 با آخرین حکم آقای هاشمی به‌عنوان رئیس‌جمهور، از ریاست جمهوری به مجمع تشخیص مصلحت نظام منتقل می‌شود!

این مرکز مجله‌ای دارد به نام "راهبرد" که در دوره اول(از 71 تا 76)، سردبیر آن عطاالله مهاجرانی بود. در این دوره اکثر مقالات پیرامون توسعه سیاسی و در نقد سرمایه‌داری نوشته می‌شود. اگرچه اکثر نویسندگان مجله در این دوره مثل حجاریان، علوی تبار و عبدی از جریان چپ بودند ولی برخی متفکران انقلابی مثل حسین کچوییان و عماد افروغ هم همراه جریان چپ در نقد توسعه می‌نوشتند. در دوره دوم مجله راهبرد، سردبیر آن محمود سریع القلم می‌شود و به طبع سیاست‌های مجله و قالب محتوایی آن به نفع توسعه اقتصادی تغییر می‌کند. نویسندگان این دوره غیر از خود سریع القلم، غالباً مسعود نیلی، موسی غنی نژاد و محمد طبیبیان هستند.

قوچانی برای تبیین مدل توسعه مورد نظر دولت اعتدال از میان کتاب‌های تألیف شده و ترجمه شده در دوره ریاست روحانی بر مرکز، شواهد متعدد نقل می‌کند و نشان می‌دهد مدل مورد نظر آن‌ها مدل توسعه چین است. چین در دوره رهبری "دنگ شائوپینگ" سعی می‌کند مدلی برای توسعه خود طرح‌ریزی کند که به فضای بومی و ملی چین نزدیک‌تر باشد. اگرچه خود چینی‌ها معتقدند این مدل به‌هیچ‌وجه قابل نسخه‌برداری در جای دیگری نیست، ولی روحانی و سریع القلم این مدل را برای توسعه ایران انتخاب می‌کنند. در کتاب "چینِ نو" که مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص در سال 83 منتشر کرد و حسن روحانی هم مقدمه‌ای بر آن نگاشته، اصلاحات سیاسی در چین را  پنج مرحله می‌داند: 1- کاهش نقش ایدئولوژی 2- تفکیک انقلاب از دولت 3-تقدم رهبران غیرنظامی بر نظامی 4- پرهیز از رادیکالیسم سیاسی 5-اصل صلح در سیاست خارجی

قوچانی بازخوانی توسعه چین را غفلت جریان چپ می‌داند و اصلاح‌طلبانی که به احمدی‌نژاد برای رابطه با چین انتقاد می‌کردند را تمسخر می‌کند. او مقاله "احیای دهه 70" را با ذکر مقالات و سخنرانی‌هایی از روحانی در دوره قبل از ریاست جمهوری او که در تائید سیاست‌های توسعه چین است و ذکر این نکته به پایان می‌برد که روحانی امتداد دولت هاشمی است و برای احیاء "دوره طلایی دهه 70 " آمده و به‌رغم اختلافات در مبانی، به‌جز جریانات رادیکال راست و چپ (مثل جنبش سبز که به نظر قوچانی یک حرکت رادیکال بود که به ضرر جریان چپ تمام شد)، بقیه ذیل ائتلاف فراگیر اعتدال تعریف می‌شوند.

 

 

 



[1] سرمقاله شماره 46، ویژه‌نامه نوروز 95 مهرنامه

[2] سرمقاله شماره 37 مهرنامه

[3] سرمقاله شماره 44 مهرنامه


 
نویسنده : جواد درویش - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٥



comment نظرات ()
 




اصلِ اصولگرایی به زمین خورد، نه اسب آن!
 

پاسخ به دو سؤال "چه شد؟" و "چه باید کرد؟" پیرامون نتایج انتخابات 94

 

1-  اکثر تحلیل‌هایی که درمورد سؤال از "چرایی باخت اصولگرایان" مطرح می‌شود، از 4 حال خارج نیست. اجازه دهید برای اینکه ملموس‌تر توضیح دهم این سؤال را این‌طور مطرح کنم: "چرا کسی روی اسب ما شرط‌بندی نمی‌کند!؟"

قسم اولِ تحلیل‌ها به این سؤال این‌طور پاسخ می‌دهند: چون دنیا ماشینی شده و کلاً اسب از چشم مردم افتاده.(این تحلیل‌ها مشکل را در جامعه، مدرنیته و مردم می‌بینند)

قسم دوم می‌گوید: چون رقیب پشتوانه‌های مالی و رسانه‌ای زیادی دارد و اسب ما را تخریب می‌کند.(این تحلیل‌ها مشکل را در دشمن بیرونی و رسانه‌های بیگانه می‌بینند)

قسم سوم می‌گوید: چون خوب روی اسبمان تبلیغ نکردیم و عکس‌های او را همه‌جا منتشر نکردیم (این تحلیل‌ها مشکل را در کم‌همتی طرفداران می‌بینند)

قسم چهارم می‌گوید: چون اسب خود را با آرایش یال و دم، به اندازه کافی دلربا نکردیم( این تحلیل‌ها مشکل را در صورت ظاهری اصولگرایی می‌بینند)

اما جای تحلیل‌هایی که بگوید: شاید دلیل شرط‌بندی نکردن روی اسب ما، اساساً خود ما به‌عنوان سوارکاری باشیم نه اسبمان! (یعنی تحلیل‌هایی که مشکل را در ذات اصولگرایی می‌دانند نه در اعراض آن)

 

2-  دلایل شکست اصولگرایی براساس تحلیل آخر، دو سطح مرتبط به هم دارد. سطح اول مربوط به اشتباهات استراتژیک و تاریخی اصولگرایی است که مهم‌ترین آن مقابله بی‌رحمانه و حذف درون تشکیلاتی احمدی‌نژاد بود که حقیقتاً مصداق بارز "یکی برسر شاخ و بن می‌برید" است. اصولگرایان جنس پیوند خود با احمدی‌نژاد را پیوند "مکانیکی" می‌دانستند، درحالی‌که این پیوند "ارگانیک" بود. با جدا شدن احمدی‌نژاد پیکر اصولگرایی، دچار ضعف و بعد مرگ شد.

اما سطح دوم از دلایل شکست اصولگرایی، مربوط به مبانی و اصولِ اصولگرایی است. این جریان نه متفکر دارد و نه متفکرپرور است. تنها کسی که دفاع فکری از مبانی اصولگرایی(که همان مبانی راست سنتی است) می‌کرد، مرحوم آذری قمی بود و تنها رسانه‌ای که براساس این مبانی جناح مقابل را به چالش می‌کشید، روزنامه رسالت بود. با از دست رفتن این هردو، اصولگرایی هم بی اصول شد. اصولگرایی هیچ تعریف مشخص و مبنایی از "مردم"، "انقلاب اسلامی"، "حزب"، "نظریه سیاسی اسلام" و "ولایت‌فقیه" ندارد، که بخواهد حرکت‌های خود را براساس آن تنظیم کند.

 

3-  براساس نتایج انتخابات 92 و 94 و باتوجه به تحلیل قبل، اکنون سه راه پیش روی اصولگرایی است:

راه اول) اصرار بر روش و منش سابق که نتیجه آن زمین خوردن مجدد و در نهایت پیوستن به تاریخ است. این راهبردِ طیف وسیعی از اصولگرایان است و مهم‌ترین نماینده آن جبهه پایداری است.

راه دوم) تغییر رنگ کلی و سعی در تناسب حداکثری با جریانی که بیشترین منافع را تامین کند. این راهبردی است که پیش از این هم در راست سنتی توسط جناب ناطق نوری تجربه شده و در حال حاضر آقای لاریجانی مهم‌ترین نماینده آن است.  

راه سوم) مدیریت صحنه‌ی پیش آمده به نفع خود از طریق فهم درست صحنه، آسیب‌شناسی گذشته، تجدیدنظر در مبانی اصولگرایی و حرکت براین اساس

 

4-   سیاست یک امر سیال است و روی محور زمان به پیش می‌رود. در آن نه می‌توان به عقب بازگشت و نه می‌توان از محور خارج شد. لذا گریزی نیست جز بازی کردن با مهره‌های سیاسی امروز که این مهره‌ها فعلاً "اعتدال" و "اصلاح‌طلبی" است. مبانی اعتدال بیشترین زاویه را با ماهیت انقلاب اسلامی دارد و شامل سه مقدمه و نتیجه زیر می‌شود:

 الف) تقلیل همه محتوای انقلاب اسلامی به اقتصاد

 ب)  تقلیل اقتصاد به سرمایه‌گذاری خارجی

 ج) تقلیل سرمایه‌گذاری خارجی به مذاکره با قدرت‌های بزرگ

نتیجه منطقی این سه مقدمه، تقلیل انقلاب به مذاکره و درنهایت محو انقلاب در قوای هاضمه قدرت‌های بزرگ است.

تک تک مقدمات این برهان در نقطه مقابل مبانی انقلاب و نظریه سیاسی اسلام است. لذا هیچ ترکیبی از "انقلاب" و"اعتدال" (در معنای خاص فعلی آن)، ترکیب معناداری نیست.

تنها گزینه باقی مانده، اصلاح‌طلبی است. هرچند اصلاح‌طلبی فعلی از مسیر "چپ اسلامی" منحرف شده، اما مبانی آن را باید در گفتمانِ چپ اسلامی جستجو کرد. چپ اسلامی در عدم نگاه ابزاری و بالا به پایین به مردم، تقابل با امپریالیسم، استنباط عقلانی از دین، مبناگروی و فهم پویا از انقلاب، قرابت زیادی با نظریه سیاسی اسلام و ماهیت انقلاب اسلامی دارد.

 لذا اتحاد با اصلاح‌طلبیِ اصلاح‌شده، نه یک تاکتیک برای سیاسی بازی که یک راهبرد برآمده از مبانی است. اولین و سریع‌ترین نتیجه این اتحاد  باید در اتخاذ موضع برای ریاست مجلس آتی که فعلاً بین دو گزینه عارف( گزینه مردمی که به او رأی داده‌اند) و لاریجانی(نماینده جناب روحانی و هاشمی) اختلاف وجود دارد، خودش را نشان دهد.

 

والسلام

جواد درویش

10 اسفند 94 

 


 
نویسنده : جواد درویش - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ فروردین ۱۳٩٥



comment نظرات ()
 




گونه شناسی فرهنگ‌ستیزان حزب اللهی
 

 

  •  بعد از مدتها تصمیم گرفتم این وبلاگ غبارگرفته را به روز کنم. آن هم با یک مطلب که خودش گرد و خاک به پا کن است! این مطلب را چند ماه پیش بعد از کشمکش با یکسری مسئول فرهنگی فرهنگ‌ستیز نوشتم! لحن نوشته متاثر از خشم آن کشمکش هاست! ولی محتوای آن بعد از کمی حذف و سانسور! حرف امروزم هم هست..

 

 انقلاب ما آن‌طور که بزرگانش تعریف کرده‌اند، ماهیتی فرهنگی و ایدئولوژیک دارد. ایدئولوژی اسلام که ما از آن به پوسته‌ای اکتفا کرده ایم. شهید مطهری در کتاب آینده انقلاب اسلامی می‌گوید "ازنظر علمای جامعه‌شناسی این مطلب ثابت‌شده است که همین‌طور که یک فرد روح دارد، یک جامعه هم روح دارد... فرهنگ هر جامعه روح هر جامعه را تشکیل می‌دهد و اگر در نهضتی کسی بتواند آن روح را زنده کند، تمام اندام جامعه را یکجا به حرکت درآورده" و بعد توضیح می‌دهد که چگونه انگلیسی ها "سِر احمدخان هندی" را که در ابتدا از سران نهضت اسلامی در هند بود، به انگلیس بردند و خودباخته کردند و برگرداندند تا بگوید راهی نداریم جز اینکه تحت قیمومیت انگلستان برای همیشه باقی بمانیم.[1] و بعد شهید مطهری می‌گوید "انقلاب ما یک انقلاب همه‌جانبه اسلامی است. یعنی روح این انقلاب را چه از جنبه مادی چه از جنبه‌های دیگر اسلام تشکیل می‌دهد و تداومش هم در آینده باید بر همین مبنا باشد...  همه ما باید تلاش کنیم آن را اسلامی کنیم ولی نه اسلامیِ یک‌جانبه"[2] ایشان در کتاب حماسه حسینی هم می‌گوید تمام‌کاری که امام حسین کرد این بود که به جامعه مسلمین شخصیت داد و آن احساس بردگی و وابستگی را زدود "اگر جامعه‌ای این احساس شخصیت را از دست داد و احساس نکرد خودش فلسفه مستقلی دارد که باید به آن فلسفه متکی باشد، هرچه داشته باشد از دست می‌دهد ولی اگر این‌یکی را داشته باشد ولی همه‌چیزهای دیگر را از او بگیرند، باز روی پای خودش می‌ایستد...  معروف است که آلمان‌ها گفته‌اند ما در جنگ دوم همه‌چیز را از دست دادیم مگر یک‌چیز را که شخصیت خودمان بود، و چون شخصیت خودمان را از دست ندادیم، همه‌چیز را دوباره به دست می‌آوریم، و راست هم گفتند"[3]

اما برای ما چه فلسفه مستقلی باقی‌مانده؟ چه شخصیتی باقی مانده؟ تمام افتخارمان این است که عده‌ای شهید شدند و ما سرزمین مستقلی داریم! غافل از اینکه امروز فلسفه و فرهنگ و عقیده و آرمان ما مستعمره شده و سراسر بوی متعفن سرمایه‌داری و مدرنیته و انگلیس و آمریکا را گرفته و همچنان ما به استقلال ارضی و اخیراً سماوی و شاید دریایی خود می‌نازیم!

امام خمینی(ره) هم که این انقلاب را بنیان گذاشت این جملات را به یادگار گذاشت و گفت که ما شاه را بیرون کردیم و مستضعفان را به نوایی رساندیم و آمریکا را سر جایش نشاندیم ولی این تمام‌ کار نهضت ما نبود. ما پیرو نهضت انبیا هستیم " رژیم اسلامی مثل رژیم‌های مادی نیست، مکتب‌های مادی تمام همتشان این است که مرتع درست بشود! تمام همت این است که منزل داشته باشند؛ رفاه داشته باشند. اسلام مقصدش بالاتر از این‌هاست. مکتب اسلام یک مکتب مادی نیست؛ یک مکتب مادی- معنوی است... برای انسان‌سازی آمده است... ما مکلفیم انسان بسازیم."[4]

اما همه این حرفها الان به خاطراتی خوش و جملاتی زیبا تبدیل شده که فقط باید مثل شعر حافظ خواند و از آن لذت برد! امروز اکثر قریب به اتفاق ما حزب اللهی‌ها در بکارگیری استراتژی ذبح فرهنگی و تاکتیک هدایت مسیر انقلاب به سمت بن بست! به سه دسته تقسیم می شویم:

 

دسته اول: آن‌هایی در دلشان گاو و خر می‌بینی و ضیاع و عقار!

رهبری یک‌بار در یک بحث فرهنگی این شعر سنایی را خواند که "ده بود آن، نه دل که اندر وی ....گاو و خر بینی و ضیاع و عقار" و گفت "اگر دل را به پول و به شهوت جنسی و به مقام و به این چیزها دادید، این همان سنگ سنگین است؛ دل دیگر نیست. ... آن دلی که انسان در آن عشق اتومبیل فلان جور دارد، آن دل نیست، گاراژ است! بنگاه معاملاتی است! "[5] و این اوضاع دل برخی از ما حزب‌اللهی‌هاست که انقلاب را فقط در بهبود شاخص های بانک مرکزی و توسعه زیربناهای رفاهی و بسط ساختمان های تحت قیمومت خود می‌بینیم. برج‌سازی و بورس بازی، تمام ‌کار جان‌فرسا و فداکارانه ما برای انقلاب است. شعله‌های شهوت این برج‌سازی اسلامی و انقلابی امروز به‌وضوح در منطقه 22 تهران مشهود است. در این نگاه فرهنگ، یک "زن زیادی" است که فقط نق می‌زند. نه برگشت سرمایه دارد و نه به دردی می‌خورد. به قول مرحوم سید حسن حسینی: "شاعری پول نداشت... ناصحانش گفتند "لااقل حال بده !"طبق معمول نداشت !"

فهم ناقص و نازل ما از انقلاب اسلامی در اینجا چیزی است شبیه "ژاپنِ چادر به سر" و "کّره‌ی یقه‌آخوندی" که گاهی اوقات به این فهم نازل، احساسِ نحس "خود نایب آقا بینی" هم اضافه می شود و اوضاع را وخیم تر می‌کند!

در این نگاه مهم‌ترین مانع در سر راه پیشرفت و تعالی انقلاب، "فرهنگ" است!

 

دسته دوم: آن‌هایی برای بی‌هنری بیشتر از هنر ارزش قائل‌اند!

شهید مطهری در بحث ضرورت و اهمیت تبلیغ می‌گفت من در یک ماه رمضان در مسجدی امام جماعت بودم و سال بعد در همان مسجد سخنران بودم. می‌گفت "والله وقتی فقط امام جماعت بودم احترام و شأنم پیش مردم بیشتر بود" و بعد اضافه کرد که مردم طوری شده‌اند که "برای بی‌هنری بیشتر از هنر ارزش قائل‌اند"[6]. و این وضع برخی دیگر از ما حزب‌اللهی‌هاست که می‌فهمیم فرهنگ مهم است ولی فرهنگ در نگاه ما اولاً از "معضلات فرهنگی" شروع می‌شود و منظور از معضلات فرهنگی آن نازل‌ترین و سخیف‌ترین لایه ملموس ناهنجاری‌ها مثل ریختن زباله کف خیابان‌هاست! و ثانیاً در "فرهنگ‌سازی" به مبتذل‌ترین روش‌های تربیتی توسل جسته می‌شود. مثل انتشار تصاویر حضور انقلابی عمو پورنگ در راهپیمایی 22 بهمن به‌طور همزمان از چند شبکه سراسری! و ثالثاً در "مدیریت افکار عمومی"! با سرکار گذاشتن مردم به‌وسیله پوچ‌ترین ابزارهای اغواگر فرهنگی، کار امنیتی و اقتصادی خودمان را به‌پیش می‌بریم!

در این نگاه است که در دانشگاه شریف راه اندازی روزنامه شریف و هزینه کردن چند ده‌میلیونی برای آن در ایام بعد از انتخابات و تعطیلی انجمن اسلامی، در اولویت امور فرهنگی قرار می‌گیرد. و پخش سریال جومونگ و نشان دادن مردمی که در کوچه و بازار هم جومونگ را از دست نمی‌دهند، درست در اوج التهابات سیاسی دهه چهارم که تاریخ این انقلاب دارد ورق می‌خورد و اتفاقاً رهبر این انقلاب هم با خطبه‌های آتشین خود هرروز بیشتر در تنور این التهابات می‌دمد، مهم‌ترین رویداد فرهنگی کشور می‌شود!

و در این نگاه است که برای عوام کالانعام!، شبکه نسیم راه می‌اندازیم و آن‌ها را مشغول لهویات اسلامی می‌کنیم! تا کمتر فکر کنند و کمتر جدی باشند و کمتر سؤال بپرسند و کمتر بفهمند که چه نقش تاریخی دارند و بی‌هویت‌تر و بی‌خاصیت‌تر و بی‌اثرتر نسبت به جامعه و فرهنگ و انقلاب خود باشند. در اینجا اگر فریاد فرهنگی هم در آید فریادهای هیستریک است نه ایدئولوژیک!

در اینجا کسی که روی فرهنگ به مثابه یگانه اصل بنیادین جامعه فکر می‌کند و زندگی اش را وقف آن می‌کند، به اندازه یک مرده شوی ارزش ندارد! چرا که مرده شو دارای نقشی "اجرایی و عملیاتی" است، یعنی شاخص بسیار بسیار مهمی که یک متفکر فرهنگی فاقد آن است!

در این نگاه مهم‌ترین مانع در سر راه پیشرفت و تعالی انقلاب، "مردم" است!

 

دسته سوم: آن‌هایی که از پایینِ دار فقط برای منصور حلاج کف و سوت می‌زنند!

مرحوم سید حسن حسینی در جایی می‌گوید: "برای بسیاری از هنرمندان، حق، یعنی هورا کشیدن و کف زدن از پای چوبه دار برای منصور حلاج!"[7]  این حال و روز دسته سوم ما حزب‌اللهی‌ها نسبت به فرهنگ است. در این دسته، فرهنگ امری واجب و بسیار مهم است، ولی وجوب آن از نوع "کفایی" است و حضور چند نفر هم برای احراز "کفایت" کافی است! و باقی افراد که ما هم جز آنها باشیم، مسئولیتی نسبت به یک عده انسانِ قلیل نداریم جز اینکه اگر در خیابان دیدیم کنار جوی آب در حال دست‌وپا زدن از نزاری و نداری هستند، یک بوق برای آن‌ها بزنیم و احیاناً از پشت فرمان ماشین مدل بالای خود یک دستِ محبت‌آمیزی هم برایشان تکان دهیم!

در اینجا قشرِ تا سرحد خواری صبور و سربه‌زیر دغدغه مندان اصیل فرهنگی، مدام باید متهم باشند و انگ بر پیشانی چسبیده که در فلان مطلب فکری و اندیشه‌ای که نوشته‌ای چرا ملاحظه لباس فلان آخوند و جایگاه بلند فلان مسئول و مقام نیمه خدایی فلان مرجع و موقعیت حساس کنونی و چشم‌های شومِ شیطان بزرگ و روباه پیر و خرس مهربان و... را نکرده‌ای!؟ و به خاطر همین محکوم هم هستی! اگر هم محکوم نشوی مهجور می‌شوی!

در این میان ممکن است خون این دسته از حزب‌اللهی‌های فرهنگ دوست بجوشد و رگ غیرتشان بجنبد و درنهایت اقدامی انقلابی شبیه یک آه حزین و یک دعایی در ته دل، از آن‌ها سرزند!

در این نگاه مهم‌ترین مانع در سر راه پیشرفت و تعالی انقلاب، "قضا و قدر" است!



[1] شهید مطهری، آینده انقلاب اسلامی، ص 71

[2] همان، ص 74

[3] شهید مطهری حماسه حسینی، ص 44

[4] امام خمینی 8خرداد 58

[5] رهبر انقلاب 1383/07/13

[6] شهید مطهری، حماسه حسینی، ص

[7] سید حسن حسینی، براده‌ها، ص 18


 
نویسنده : جواد درویش - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤



comment نظرات ()
 




شاعر مرداب ها و آب ها[1]
 

  

در روزگار مناقصه "فرهنگ" و بالا رفتن تورم "پول پرستی" و عرضه اوراق مشارکت "تخریب انسانیت"، مرز ممیزه بین «عارف» و «زاهد» و «تاجر»، کم رنگ می شود و گاهی حتی "شاعرانی" هم هستند که به این جرگه می پیوندند و «خدا را با خرما قافیه می کنند» تا هم «تاجران رحم به حالشان کنند» و هم «ناقدان شاعر سالشان کنند»![2]

اما مرحوم سید حسن حسینی شاعر فقید معاصر، از جمله شاعرانی است که شعرش را به ثمن بخس در بازاری که چوب حراج به "عشق" و "دین" و "هویت" زده اند، نفروخت. این "ازجمله" که گفته می شود نباید ذهن را ببرد به سمت انبوه شاعران که از بین آنها یکی هم "سید حسن حسینی" باشد. نه! اصولاً در همین "روزگار" که ذکرش رفت، وقتی "ایدئولوژی" در بیان نفی می شود -اگرچه در بنان چون شمشیر آخته به کار می آید!- کم هستند هنرمندان و شاعرانی که از ایمان و آرمان و ایدئولوژی خود بگویند؛ و در میان آنها قلیل اند افرادی که هنر و شعرشان را بر سبیل این آرمانها سامان دهند؛ و در میان آنها نادرند کسانی که این ایدئولوژی و آرمان را نه از سوسیالیسم و لیبرالیسم اجتماعی و سیاسی و نه از نهیلیسم و اگزیستانسیالیسم ادبی و فلسفی، که از اسلامِ شیعیِ انقلابی وام گرفته باشند.

حالا اگر به این مجموعه با اعضاء "کمِ قلیلِ نادر" از شاعرانِ ایدئولوژیکِ اسلامیِ انقلابی، تسلط فوق العاده بر عناصر زبانی، تبحر بی نظیر در مواریث شعری ما بخصوص "حافظ" و "بیدل"، تخصص زیاد بر ادبیات عرب و ذکاوت، تیزهوشی و رندیِ بالاتر از متوسط نخبگان! را اضافه کنیم، بی شک به یک نام بیشتر نمی رسیم که همان "سید حسن حسینی" است؛ و شعرا و اهل فن همگی به یکتایی او در شعر معاصر ایران معترف هستند.

برجسته ترین ویژگی سید حسن حسینی این بود که مثل بسیاری از هنرمندان و نویسندگان انقلابی، تاریخ انقلابی بودنش با پیروزی انقلاب اسلامی منقضی نشد! فهم تئوریک و عمیق او از ماهیت انقلاب اسلامی -که اولاً شورشی بود علیه تمدن مادی گرای غرب و تمام مظاهر انسان ستیز آن از جمله علم، تکنولوژی، هنر و سبک زندگی مدرن؛ و ثانیاً خیزشی بود برای ساخت تمدن نوین اسلامی بر ستون های محکم قران و سنت نبوی- وجه تمایز او از سایرین بود.

او به جای ظاهر به ذات تمدن غرب نظر داشت و می گفت «بسنده کردن به ظاهر تمدن و غافل ماندن از بطن و روح آن، مثل شیفته شدن به نقش روی جلد کتاب و غفلت از محتوای خواندنی های آن است!»[3]. و این غفلت فراگیر جامعه ما و بخصوص روشنفکران، هنرمندان، اساتید و فرهیختگان ماست که به جای ذات و محتوای تمدن غرب، به ظاهر آن اکتفا کرده اند. ذاتی که ایجاب می کند «استعفای عاشق و استیلای کاسب»[4] را، ایجاب می کند «سربریدن دین با اصول ذبح شرعی» را[5]، ایجاب می کند «سرپرستی بیچارگان توسط زرپرستان»[6] را ، ایجاب می کند «جای ارزش های ما، عرضه کالا گرفتن»[7] را، ایجاب می کند «فرق مولای عدالت بار دیگر چاک بخورد» و «خطبه های آتشین او متروک بماند و خاک بخورد»[8]

او با نظم و نثر و طنز و غیرطنز در آثارش سعی کرد علیه «روح تاجر پیشگی» به عنوان مهمترین عنصر تمدن مادی غرب که خرقه زهد و عرفان و شعر به تن کرده و کالای خود را در بازار دین می فروشد، قیام کند. می گفت «تاجری مجلس تفسیر گذاشت، ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!»[9]. همچنین میگفت: «سرمایه داری اسلامی مثل عرق فروشی اسلامی است»[10]

انقلاب اسلامی را نه یک حادثه به وقوع پیوسته در یک مقطع از تاریخ ، که یک فرایند در حال وقوع در همه زمان ها می دانست که تهدید بالقوه و عامل زوال تدریجی آن از ناحیه همین «عشق هایی است که خدمتگزار پول و پوشالی»[11] می شوند. می گفت «وجه شبه ماشین و انقلاب در این است که هردو از از خیابان های سربالایی شهر به کندی بالا می روند!»[12]. او حفظ هویت تاریخی و عزت و اقتدار اسلامی ما را در گروه نفی ماهیت تمدن مدرن قلمداد می کرد و نوشته بود: «متن کامل سفرنامه راقم این سطور از اروپای مدرن: تعجب، تفکر، تنفر!»[13]

سید حسن حسینی در عین نگاه نقادانه و عمیق به ماهیت تمدن غرب، مثل برخی فیلسوفان غرب ستیز، نگاه دترمینیستی به جامعه و فرهنگ ندارد و حوالت تاریخی ما را سرمایه داری و غرب زدگی نمی داند که نتوان در آن به «طلوع شور و نور» امیدوار بود. او می گوید در اوج تاریکی و سردی تمدن غرب «اینک از اعجاز او آینه من صیقلی است/ طالع از آفاق جانم آفتاب یاعلی است... یاعلی می تابد و عالم منور می شود/ ذهن دریا غرق گلهای معطر می شود»[14]

 این ابیات و کلاً اشعار سید حسن حسینی مشحون از ارادتی زلال به ساحت مولای متقیان (ع) است. این ارادت فقط یک حس لطیف عاطفی و شاعرانه نیست، او مکتب امیرالمومنین(ع) و فرزندان او و همچنین پیروان صدیق ایشان را مانیفست اداره جهان و منجی بشریت می داند و می گوید: "این زمان بیش تر از همیشه از کمبود و قحطی علی(ع) رنج می برد. "عدالت" در مرخصی است و "قسط" در زندگی کارمندان! نام های نامی در کارخانه سیاست شدیداً دچار ساییدگی می شوند. آج چرخ های انقلابی، صافِ صاف شده است!»[15]

 

 



[1] "مرداب ها و آب ها" عنوان یک مثنوی بلند از سید حسن حسینی است که در بخشی از آن دوره تاریک سرمایه داری و انسان ستیزی را تصویر می کند و در بخشی دیگر ظهور نور ولایت امیرالمونین و زنده شدن روح انسانیت را

[2] سید حسن حسینی، نوشداروی طرح ژنریک، سوره مهر، 1385، ص 39

[3] -------- سکانس کلمات، نشر نی، 1392، ص 305

[4] -------- سفرنامه گردباد، انجمن شاعران ایران، 1386، ص117

[5] همان

[6] همان ص 152

[7] همان ص 151

[8] همان

[9] -------- نوشداروی طرح ژنریک، سوره مهر، 1385، ص 25

[10] -------- براده ها، سوره مهر، 1385، ص 56

[11] -------- سفرنامه گردباد، انجمن شاعران ایران، 1386، ص 152

[12] -------- براده ها، سوره مهر، 1385، ص 64

[13] همان، ص 66

[14] -------- سفرنامه گردباد، انجمن شاعران ایران، 1386، ص 156

[15] -------- سکانس کلمات، نشر نی، 1392، ص 104

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: این یادداشت در شماره اخیر(شانزدهم) نشریه مهاجر منتشر شده



 
نویسنده : جواد درویش - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳



comment نظرات ()